برای صبای عزیزم
نويسندگان
لينک هاي مفيد

سلام مهربونا

خرداد ماه 93 همگی رفتیم باغ پرندگان سمت شمال شرق تهران از حدودای 11 صبح رفتیم تا غروب اونجا بودیم نهارمون هم همونجا خوردیم و بعدشم رفتیم تئاتر کمدی عمو مجتبی

اینم به روایت تصویر

پانته آ صبا صدرا


برچسب‌ها:
:: ٤ آذر ۱۳٩٤ :: :: ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ :: :: fateme ::

آخرای فروردین 93 مامی جون و بابایی که رفته بودن پیش خاله زینب جون برگشتن ما هم حسابی دلمون واسشون تنگ شده بود

صبا و صدرا توی فرودگاه با کارلوس کیروش سرمربی تیم ملی

اینم صبا با اولین سوغاتیش عینک و عروسکی که بعدا اسمش شد نی نی تپلی

روز مادر ...صبا و دسته گلش واس مامان فاطمه

صبا و هدیه ای که واس مامان جون گرفته بود

صبا و زهرا کوچولو خونه مامان جون

 

فسقلی خانوم رو بردیم آرایشگاه و موهاشو کوتاه کردیم اینم شد نتیجه اش

تولد عمو علیرضا

صباو دوستاش خونه خاله فاطمه

صبا بزرگه پانته آ علیرضا و عسل

حیاط خونه مامی جون

طالقان


برچسب‌ها:
:: ٤ آذر ۱۳٩٤ :: :: ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ :: :: fateme ::

بازم سلام نوروز 1393 لبخندتشویق

صبا و پانته آ و کیان کوچولو خونه خاله فاطمه

صبا و پانته آ خونه خاله مهسا

آقا کیان فسقلی

صبا و ریحانه دختر دوست بابا

صبا و علی نوه خاله من


برچسب‌ها:
:: ٤ آذر ۱۳٩٤ :: :: ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ :: :: fateme ::

سلام به همه دوستای عزیز لبخندقلب

وای باورم نمیشه دو ساله به این خونه کوچیک و خوشگل سر نزدم....اون روزای اول که تازه راه انداخته بودمش چقد ذوق داشتم که از همه چی بنویسم

از راه رفتنش حرف زدنش بزرگ شدنش همه چی.اصلا هم فکرشو نمیکردم یه روز جا بزنم

انقد سرمون شلوغ شد که دیگه اینجا به فراموشی سپرده شد.ناراحت

ما تصمیم گرفتیم دوباره اینجارو رو پا کنیم و گرد و خاکاش رو بتکونیم از خود راضی

از ادامه همون سال به طور خلاصه تو چنتا پست موارد مهم رو میگم که خاطراتش بمونه

آخرین پستمون تولد سه سالگی صبا جونی بود با تم بره ناقلا به درخواست خودش دیگه تمام شخصیت های کارتونی رو میدید و همه رو میشناختقلب

بهمن 92

یه برف حسابی اومد و ما به اتفاق خاله فائزه جون و عمو محمد رفتیم سمت فشم برف بازی.چقدم خوش گذشت

 

 

 

 

29 اسفند  یه نی نی کوچولو بدنیا اومد .آقا سید کیان پسر خاله فاطمه دوست مامان


اسفند 92

عروسی عمه کوچیکه صبا عمه زهرا

نهم اسفند 1392

این عکس مال حنابندونه

 

حنابندون عمه زهرا

 

 

عروسی عمه زهرا


صدرا و صبا

زهرا کوچولو و صبا

پانته آ و صبا


برچسب‌ها:
:: ۳ آذر ۱۳٩٤ :: :: ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ :: :: fateme ::

 سلام سلام سلام .......یه سلام گرم گرم ازین روزای برفی سرد سرد به همه شما دوستای مهربون ماچماچ

وووووی عجب هواییه آدم هم دلش میخواد بره بیرون برف بازی کنه و هم دلش میخواد بشینه تو خونه کنار شومینه و چای داغ بخوره و کیف کنه....خلاصه دچار دوگانگی شخصیتی شدیمنیشخندزبان

حالا همه اینا به کنار تو این اوضاع احوال ما چه می کنیم؟؟؟؟؟؟؟هیچی وقت گیر آوردیم داریم خونه رو رنگ می کنیم و حسابی آلاخون والاخونیم

بی خیال بریم سراغ عکسا....................خانوم کوچولوی خونه ما سه سالش تموم شد و الان تقریبا یه ماهی هس که وارد 4 سالگی شدههوراتشویق....عکسای تولدو خیلی وقته آپلود کردم ولی وقت نمی کردم پست بزارم شرمنده خلاصهافسوس

جونم براتون بگه که از حدودای آبان درحال درست کردن تزیینات تولد بودم و تو این بین یه وقتایی مهساماچ و یه وقتایی هم فائزهماچ و انسی ماچکمکم کردن .از همون موقع هم دنبال ظرف و لیوان و اینا با طرح ببعی بودم همه جارو گشتم حتی تا بازار تهرانم رفتم ولی گیر نیومدعصبانی انگار قحطی اومده بود.فقط لیوان گرفته بودم و بادکنک.شب قبل تولد دیگه بی خیال شدم به مصطفی گفتم برو ازین یه بار مصرف فروشی سر کوچه بشقاب و کاسه سبز بخر...........حالا شانسو داشته باشعینک............. همه چی همونجا داشت حتی سفره.خلاصه خیالم راحت شدلبخند

امسال تولدشو 18 ام گرفتم یعنی دو روز زودتر حدود 60 تا مهمون دعوت کردم که 45 نفرشون اومدن

همون شب قبل زینبماچ دوستم اومد واسه کمک و با هم دیگه مواد الویه و کیک مرغ و کشک بادمجونو آماده کردیم بعدم که اون رفت با مصطفیماچماچماچ بادکنکارو باد کردیم و ریسه هارو وصل کردیم .صبا و مصطفی خوابیدن منم تا 4 صبح داشتم ژله هارو درست می کردم...آخرم عین جنازه ها شده بودم که خوابم بردخمیازهخواب

روز تولد هم از ساعت 9 پاشدم به بقیه کارام برسم...قرار بود زینب و مهسا زودتر بیان....و البته فازی و انسی هم حدودای 11 اومدن بچه هارو بردن پیش مامانماچ نگهشون داره تا ما به کارامون برسیم...بعدم فائزه زود رف دانشگاه امتحان داشت انسی هم بچه هارو آورد چون مامان هم امتحان داشت...و خلاصه من و انسی بودیم با این دوتا وروجکماچماچ

مهساو زینبم هرچی میزنگیدم جواب نمی دادن و منم خیلی نگران شده بودممتفکرنگران...که بعدا معلوم شد مهسای بیچاره مخملک گرفته بوده آخو البته فک میکرده ناراحتی پوستی و کهیره و تا یه هفته بعدش ندیدمش .زینبم دانشگاه کار واجب واسش پیش اومده بودیول

ساعت 2 مادرشوهرم و زهرا اومدن.بعدشم دوستم مریمماچ با دخترش هانیه جونماچ اومدن که انصافا خیلی کمک بزرگی بود تو کشیدن و تزیین غذاها....بقیه مهمونام دیگه تا5 همه اومدن.منم تمام این 3-4 ساعت رو عین کش تنبون از اینور سالن به اونور می رفتم

اینم کیک تولد سه سالگی خانوم گل من با تم شان د شیپ(بره ناقلا)

5 کیلو سفارش داده بودم که نزدیک 8 کیلو شده بودقهر...هرچی خوردیم و دادیم بردن بازم تموم نمی شد.ولی خیلی خوشمزه بود

کلی تو اینترنت گشتم تا یه عکس خوب واسه کیک پیدا کنم.آخرسرم خواهر گلم ماچماچماچماچماچزینب ماچماچماچماچماچ اینو واسم فرستاد.اونم ازون راه دور بالاخره یه نقشی تو این مراسم داشت.قربون شکل ماهش بشم.دلم براش یه ذره شده دقیقا چهار ساله ندیدمشناراحتگریه

و اما لباس پرنسس ببعی ها.......دامنشو بنده خودم تدارک دیدم و اون تل پشمکی هم ایده اش از مهساماچ بود و کار اجراش بازم بعهده خودم بود.اما تاپشو زهراجون دوست عزیزم ماچبافت دستشم درد نکنه خیلی خوشگل شده بود

صبا صدرا عسل علیرضا

ساعت 6 هم کیکو آوردیم بعدشم رفتیم سراغ غذا و در آخر کادوها حدودای 7:30 همه رفتن و زینبماچ و زهرا ماچهمه ظرفارو شستن...نمی دونم وبلاگو میخونن یا نه ولی عمیقا سپاسگذاری می کنم خیلی خسته شدنبغل

زحمت آش رو هم مادرشوهرم کشیده بودماچ که مثل همیشه خوشمزه شده بود و یه تشکرویژه شامل حالش میشه.بنده خدا با زهرا ماچدوتایی یه مدت طولانی تو آشپزخونه فلافل سرخ  می کردن بازم ممنون

اینم میز غذا که شامل : سالاد الویه هوراکیک مرغتشویقکوکو سبزیهورافلافلتشویقکشک بادمجونهوراآش بود

و دسرها :کرم کارامل تشویقژله دو رنگ آلوئه ورا و انارهوراکرم ژله انارتشویقژله دو رنگ موز و لیمو

ماچماچجیگر خاله ماچماچ

تزیین سالاد الویه به شکل ببعی کار انسی بود.خداییش ایده باحالی بود

همین دیگه مهمونی تموم شد و همه رفتن البته ما شب دوباره همین مراسم پرفیض رو برای آقایون هم داشتیم و همگی خیلی خسته شدیم و پوستمون کنده شد

در آخر خانومک خوشگلک عزیزک مامان سه سالش تموم شد بقول یکی از دوستان از محدوده (برای 0-3سال ممنوع) رد شد

یعنی من نزدیکه چهار ساله که مادرشدم و بعضی وقتا اصلا باورم نمیشه ....چون فک می کنم خودم هنو بچه ام....

صبای نازم همه سعی و تلاشم اینه که به بهترین شکل ممکن بزرگ بشی و همیشه شاد باشی ماچماچماچماچماچ

خیلی وقتا با هم دعوامون میشه ولی زود میای منت کشی و من دلم پر میزنه برات عزیز دلم وقتی لباتو آویزوون میکنی میگی مامان قهر نکن دیگهماچماچماچماچماچ

غرق تو خوشی میشم وقتی یهو محبتت قلمبه میشه و هی ماچشم میکنی میگی مامانه خودمه ممممممممممماچماچماچماچماچماچ

هیچ وقت یادت نره که مامان و بابا خیلی دوست دارن و هر کاری واسه خوشبختی تو میکننماچماچماچماچماچ


برچسب‌ها:
:: ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ :: :: ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ :: :: fateme ::

سلام دوستای گل و مهربون

یلدای همگی مبارکتشویق و امیدوارم تو این شبای سرد زمستونی محفل خونوادتون گرم و صمیمی و شاد شاد شاد باشهماچ

طبق معمول با تاخیر بسیار اومدیم .....به بزرگواری خودتون ببخشاییدنگران

و اما امسال ما سه تا شب یلدا داشتیم البته هر کی رو دیدم عین ما بودن چون شب یلدا شنبه بود واسه همین اکثرا پنج شنبه و جمعه هم یه دور همی داشتنچشمک


نمی دونم چرا امسال انقد صدا و سیما واسه اربعین پیشواز می گرفتسوال........من خودم آدم معتقدی هستم و خونواده مذهبی هم دارم ولی این کارا بنظرم دیگه لوس بازیه هر سال شب یلدا یه شبه و اربعین هم یه شبه . دیگه لزومی نداره از یه هفته قبلش شروع کنیم به عزاداری...اسمش روشه اربعین یعنی چهلم که میشه یه روز

نمی دونم چرا واقعا همین یه ذره شادی رو هم از ما میخوان بگیرنسوالناراحت

بگذریم به هر حال ما امسال واسه پنج شنبه  خونه مادرشوهر انسیه دعوت بودیم آخه پارسال مامانم همه رو دعوت کرد و امسال اونا مارو دعوت کردن و خلاصه منم حس آشپزیم قلمبه شدخنده و گفتم هم اینکه دست خالی نریم خونشون و هم یه هنری بریزیمچشمکو دست به کار شدم از ساعت 9 صبح تا حدودای 6 بعد از ظهر درگیر بودم


صبح پاشدم برم خرید دیدم صبا خوابه طفلی رو همونطور خوابالو حاضر کردم رفتیم خرید و شروع کردم به کار یه کیک ساده پختم و گذاشتم تو فر میخاستم رولت هم درست کنم ولی شعله فرمون مشکل داشت و زیاد نمی شد به همین دلیل تا مصطفی اومد خونه حدودای 1 رفتم خونه مهسا و رولت رو اونجا درست کردم....البته دو تا درسن کردیم و یکی هم اون برد خونه عموش


ناگفته نماند که به دلیل مشغله زیاد وقت نشد غذا درست کنم فقط صبا سوپ داشت و یکم غذا هم از شب قبل بود مصطفی اومد و گفت به به چه بوی قرمه سبزی میادیولزبانمنم گفتم شکمتو صابون نزن اینجا خبری نیس حتما همسایه اسنیشخندچن دقیقه بعد یه همسایه مهربون نذری آورد و قرمه سبزی خفن و خوشمزه و خلاصه کلی به همسری خوش گذشتچشمک

رولت خامه ای


بعدم ساعت 3 از خونه مهسا راه افتادم رفتم خونه مامان اینا آخه انارایی که داشتم سفید از آب دراومدن و مجبور شدم برم انار بگیرم ازشون و دوباره اومدم خونه خودمون و به ادامه کارا پرداختم ....خداییش خیلی خسته شدم اصلا فک نمی کردم انقد زمان ببرهآخ اما به نتیجه اش می ارزید

شارلوت موس موز

و در آخر رفتم یه دوش هول هولی گرفتم و حاضر شدم و ساعت7و نیم راه افتادیم سمت تهران و 8و نیم رسیدیم و تا 12 هم اونجا بودیم بعدشم رفتیم خونه فائزه اینا و تا4 بیدار بودیم عین جنازه ها خوابمون بردهیپنوتیزمخمیازهخواب

کرم ژله انار

تا11 صب خوابیدیم و تا نهار خوردیم شد ساعت4 که مادرشوهرم زنگ زد وگف امشب قراره شب یلدا بگیرن خونواده دومادشون جمعه قراره بیان و خلاصه ما هم بدو بدو حاضر شدیم که برگردیم کرج و 6 راه افتادیم و 7 و نیم خونه مادرشوهرم بودیم

من خودم تصمیم داشتم واسه خونه اونا هم یه چیزی درست کنم ولی چون اینجوری شد وقت نداشتم و خلاصه نشد

ژله میوه ای

تا ساعت ده و نیم هم خونه اونا بودیم و بعدشم خسته و کوفته رفتیم خونه.

شنبه هم که اصل شب یلدا بود همینجور تنها خونه بودیم و حوصلمون سر رفته بود که بازم رفتیم خونه مادرشوهرم و دوباره از اول مراسن شب یلدا رو اجرا کردیمخندهچشمک

صبا و هندونه کار دست عمه زهرا

در حد انفجار خوردیمسبزمژهزبانو ساعت 12 هم خونمون بودیم

والسلام.....

در ادامه عکس

کیک خرمالو که به مناسبت 35 ماهگی صبا درستیده بودم و خیلی هم استقبال شد ازش

اینم کوچولوی 35 ماهه

شال و کلاه دست بافت مادرشوهر


برچسب‌ها:
:: ۱ دی ۱۳٩٢ :: :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ :: :: fateme ::

سلام دوست جونا خوبید.............ما بازم اومدیملبخندقلب

حال و احوالمون بد نیس آخه هوا خیلی ابریو گرفته است افسوسو آدم غصه اش میگیرهناراحت ولی خوب چه میشه کرد همینه دیگه........دلمون یه برف درست و حسابی میخاد با یه آدم برفی گنده و یه برف بازی جانانهچشمک

دخمل خانوم هم که کپی مامانشهزبان و ازین تفریحات سالم با اینکه هنوز بطور عملی تجربه نکرده خوشش میاد و بی صبرانه منتظر اولین برف بازی عمرشهمژه

 

حیاط خوشگل و سرسبز خونه بابایی 

این روزا زیاد از خونه بیرون نمیریم منظور از بیرون همون خیابان میباشدقلب زیرا منزل مامان و مادرشوهر بیرون حساب نمیشودچشمک چون هر هفته چن بار به آنجاها میرویمنیشخندخلاصه سعی می کنیم ذهنمون رو درگیر تولد بکنیم و همش ایده های خوب ببینیم تو اینترنت و خلاصه یه کاری بکنیم

صدرا و صبا پرسپولیسی

و اینکه تولد خانوم خانوما رو 13 دی میگیریم چون روز تولدش مصادف با شهادت امام عسگریه واسه همین یه هفته زودتر میگیریم و از الان هم مهمونا رو دعوت کردیم تا جای دیگه دعوت نشنشیطان

تم تولد امسال شان د شیپ یا همون بره ناقلاس اگه کسی ایده ای چیزی داره و میتونه کمکمون کنه بگه لطفا و نظر بدین و پیشنهاد خلاصه خوشحال میشیمقلب

من در حالیکه اصلا حوصله آشپزی ندارم و هیچ غذایی جز ماکارانی تو ذهنم نیس با بدجنسی تمام از دختری که عاشقانه ماکارانی میپرسته یه همچین سوال ناجوانمردانه ای میپرسم

صبا جون مامان شام چی دوس داری بپزمشیطانمتفکرخیال باطل

صبا:اممممممممم............نمی دونم

من :حالا یچی بگوسوال

صبا: مثلن ماکارانی

و من:نیشخندتشویقهورا

قرمز پوش 1043 روزه من


برچسب‌ها:
:: ۳ آذر ۱۳٩٢ :: :: ٥:٥۳ ‎ب.ظ :: :: fateme ::

سلام دوستای عزیز و مهربونلبخندقلب

عزاداریهاتون قبول

امسال طبق روال هر سال مادرشوهرم روز تاسوعا نذری داشت بخاطر همینم ما شب قبلش رفتیم اونجا تا اگه کاری داشت کمک کنیمدروغگو همون شب مرغ ها رو سرخ کردیم تا صب بزاریم بپزه

صبح روز تاسوعا صبا پیش پدرگرامیش خوابید و من به اتفاق مادرشوهرو خواهرشوهرا رفتیم زیارت عاشورا


از قضا همسایه روبرویی حلیم می دادن اونم گرفتیم و خوردیمچشمک بعدش رفتیم زیارت عاشورا تا حدودای 9 طول کشید بعدم که اومدیم خونه دوباره خوابیدیم تا 10و نیم تو این فاصله مادرشوهرم غذاشو بار کرده بود و موقع پختن برنج بود

دیگه ساعت 12 غذا حاضر بود....مهسا و شوهرش اومدن نذریشونو گرفتن و رفتن ما هم بعد خوردن نهارحدودای 2و نیم رفتیم خونه مامان فاطمه روضه داشتن تا 4 هم اونجا بودیم تو این فاصله مصطفی رفته بود غذاهارو پخش کنه دوباره اومد دنبالمون  اومدیم خونه مامانش. شبش با هم رفتیم هیئت انصار اصلا مراسم جالبی نداشت خمیازهبا اینکه خیلیم شلوغ بود ولی نه سخنرانش خوب بود و نه مداحش خلاصه ساعت11ونیم رسیدیم خونه که بازم مصطفی رفت یه هیئت دیگه ما موندیم خونه صبا خسته بود و خوابش برد

 

فرداشم روز عاشورا حدودای 11 پاشدیم زدیم بیرون از خونه که نماز ظهر رو یه جای خوب بخونیم که دیدیم سمت امامزاده حسنبسیار شلوغهآخ  بخاطر همینم رفتیم امامزاده محمد سر مزار محمدجواد بعدشم همونجا نمازو خوندیم

مهسا زنگید و گف پس چرا نمیای نذری تو بگیری آخه مادرشوهر اونم قیمه داشتن که رفتیم سمت خونه اونا  تقریبا میشه گف آخرش بودزبان چون دیگه جمعیت پراکنده شدن از دم خونشون غذامونم گرفتیم و رفتیم خونه ناهارو خوردیم و نشستیم به حرف زدن

 

 

 

 

 

یهو دیدم ساعت 5 شده گفتم مصطفی بدو برو الان دیگه شیر گیرت نمیاد خلاصه اونم رف با شیر و شکر و کاکائو برگشت و نذر هر ساله خودم رو درست کردم و زودی هم شام خوردیم و شیرکاکائو رو بردیم و به یکی ازین ایستگاه صلواتی های نزدیک خونه دادیم و پخش کردیم بعدشم رفتیم مهدیه کرج اونجا به نسبت هیئت انصار بهتر بود ولی ما دیر رسیدیم یه ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه مامانم اینا فائزه و محمد هم اومده بودن شب موندیم و تا ساعت 3 بیدار بودیم صبا هم پا به پای ما بیدار بود و همگی بیهوش شدیم از خستگی

 

فرداش 40ام شوهرعمه مصطفی بود واسه نهار دعوت بودیم دوباره شال و کلاه کردیم و راه افتادیم بعدم ساعت 4 دیگه خونه خودمون اومدیم بعد5 روز تا 6 خوابیدیم بعدم مصطفی رف استخر ما هم دوباره اومدیم خونه مامان اینا

و اما خانوم خانومای ما و سوالای بی پایانش

داشت تو تی وی قسمتایی از سریال مختارو نشون میداد که مربوط به واقعه کربلاس یعنی شمشیرزنی و اینا....یهو صبا گف مامان اینا چرا وحشی بازی میکنن.....و من :چی؟؟؟؟؟

معلوم نیس کی از دهنمون در رفته اینو شنیده نه تنها اینجا هر وقت ورزش های رزمی رو هم میبینه همینو میگه

خلاصه اندکی فکر کردم و گفتم: مامان دارن دعوا میکنن

صبا:آخه چرا؟؟

آخه اینا آدم بدا هستن که امام حسینو اذیت کردن بعدم با هم دعوا کردن بعدم امام حسین شهید شد

صبا:چرا؟؟؟

من: شد دیگه ولی خدا بعدا آدم بدا رو دعوا میکنه

صبا:آهان

چن ساعت بعد صبا: مامان امام رضا امام حسینو دعوا میکنه؟؟؟؟

خونه مادرشوهرم

صبا:مامان جون واسه چی پلو میپزی

واسه امام حسین

صبا:امام حسین که شهید شده

بعله

و بعد حاضر شدن غذا.............................مامان جون پس چرا امام حسین نمیاد غذاشو بخوره

خانوم کوچولوی ما بشدت از دسته خوشش اومده و همش میخاد زنجیرشو برداره بره اونارو نیگا کنه

صبا: بابا واسه من طلب(طبل)میخری؟؟اینجوری مثه اینا بزنم

دخترکم 34 ماهش تموم شد و دیگه تا پایان سه سالگی چیزی نمونده و کم کم میریم تو تدارکات تولد امسالش که اگه خدا بخواد قراره دقیقا تو روز خودش بگیریم

عمه صبا:وای چه جورابای خوشگلی پوشیدی

صبا:اینکه جوراب نیس پوش پائه(پاپوش)

 


برچسب‌ها:
:: ۱ آذر ۱۳٩٢ :: :: ۳:٤٧ ‎ب.ظ :: :: fateme ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

دوشنبه 20 دی ماه 1389 تو بیمارستان نجمیه تهران فرشته نازنینی از طرف خدا به ما هدیه شد.اسم این هدیه خدایی رو صبا گذاشتیم .صبا یعنی آنچه سبب خیر و برکت می شود.اینجا خاطرات قشنگ زندگی صبا رو مینگاریم
موضوعات وب